تبليغاتX
الهه ی دنیای من
بابا .. و الهه ی خوشبختیش در این کلبه خیمه زدند
 

الهه..

منم دلم تنگ شده بود ..

نمیدونم چرا اما برای دیدنت بال بال میزدم ..

میدونم باور نمیکنی ..

خیلی چیزا باورش سخته ..

میدونم که بهم نمیرسیم ..

میدونم ..

 اما تو جهان مجازی معشوقی قابل احترام داشتن خودش نعمته ..

وتو نعمتی بودی ..

 

من بهت مثل یک پرنسس احترام میذارم حد اقلش اینه که از این دنیای زشت ..

از این جهنم ..

لحظه هایی رو دور میشم ..

 میدونم دلی هست که منو دوست داره ومنم دوستش دارم ..

 

زندگیه ..

 باید ساخت ..

پرنسس من خیلی دلم میخواد که یه چیزایی از من بدونی ..

اما نه تو باورت میشه ونه میتونی هضمش کنی ..

چون فراتر از شعور ماست ..حتی خودمم وقتی به عقب و خاطراتم نگاه میکنم ..

 باورم نمیشه ..

مثل افسانه میمونه ..

اما هست و واقعیت داره ..

 

نه میتونم ازشون بگریزم ..

ونه میتونم بهشون  فکر نکنم ..

 ایکاش تو یه جزیره ی دور افتاده بودم ..

بی نام و نشون این جهنم روزگارو طی میکردم ..

کاش مجنون بودم ..

آواره وبیابانگرد ..

 

شرم از خدا منو کلافه کرده ..

نمیدونم چی بگم ..

دارم دیوانه میشم ..

اما خوشحالم تو در کنارمی ..

الهه ..

عزیزم من خطای زشتی مرتکب نشدم ..

من دستور خدارو نادیده گرفتم ..

من قصور کردم ..

الان هم ممکنه شرایطی پیش بیاد که نتونم بیام نت ..

اما من بهت انس گرفتم ..

یعنی دوستت دارم ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:4  توسط الهه و محمد | 
 

سلام محمد ...

نمی دونم چرا هیچ احساس خوبی ندارم . البته خیلی خوشحال شدم که برام چیزی نوشتی .

آخه واقعا نگران شده بودم . سابقه ی چنین تاخیر طولانی ای نداشتی ...

خدا رو شکر کردم که سالمی و مشکل فقط از جانب سیستمت بوده .

اما در اون مدت ۲۴ ساعت که از نوشتن من تا نوشتن تو گذشت حقیقتا پیر شدم ...

شاید بیش از ۱۰ بار ، آره بیشتر ، سر زدم به خونه .

نمی دونم بهت گفتم که از انتظار نفرت دارم ؟ هیچی منو به اندازه ی انتظار آزار نمی ده .

اون ۲۴ ساعت خیلی به من سخت گذشت . خیلی ...

مثل اوج درد یک معتاد در روزهای ترک .

بعد از این درد شدید ، معتاد دچار رخوت میشه . تو یک حالت گیج و منگ به سر میبره ،

که حتی مواد مخدر هم براش هیجان انگیز نیست . چون هیچی نمی فهمه .

محمد ! من دچار رخوت شدم ...

اون ۲۴ ساعت لعنتی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 16:28  توسط الهه و محمد | 
 

 

 

میدانم مرا درگیر افکارت نمودی، تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..

آری ، میدانم ..

هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..

این یاد توست که با هجوم به افکارم..

 

 مرا به طوفان عشقت می کشاند ..

تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..

 

 

 

 



آری الهه ی من  ....

مرا درگیر خودت کن ..

درگیر خودت کن تا از سوختن عشق تو آرامش بگیرم ..

بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..

 

 

 

 

 



چشمانت را نبند ...

تا من مات چشمان تو باشم ..

آخر تو در وجود منی ..

و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..

و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..

قله ی عشق ماست ..

 

 


هر چند تو در وجود منی ...

اما من به تنهایی دوریت دچارم ..

پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..

ای خالق رویا های شیرینم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:54  توسط الهه و محمد | 
 

 

 

الهه جان ..

نمیدونم چی بگم ..

بخدا نمیدونم ..

فقط اینو میدونم که تو دل منو بردی ..

نمیتونم ازت دل بکنم ..

خدایا منو ببخش

 

 

 

نمیدونم چرا دلم گرفته.

نمیدونم چرا دنیا پره از نامردی.

نمیدونم چرا بارون تند تند میباره.

نمیدونم چرا خستم.

نمیدونم چرا مرگمو ارزو میکنم.

نمیدونم کجام" گم شدم.

نمیدونم چی بگم" چه کار کنم.

نمیدونم چرا بغض گلومو گرفته .

نمیدونم ..............................

فقط اینو میدونم که دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:59  توسط الهه و محمد | 
 

 

الهه عزیزم ..

اول باید ازت معذرت بخوام .. چون سیستمم اشکال پیدا کرد ومن نتونستم جوابتو بدم ..

نمیدونی چقدر ذوق زده شدم ..که پست تورو خوندم .. آخه من با قلبم دوستت دارم ..

میمونم برات ..عشق من به تو  لباس نیست تا عوضش کنم .. اگه میرفتی دلم میشکست ..

دوستت دارم ..یه دنیا ..خداروشکر که تورو دارم ..یه فرشته که قدر خودشو نمیدونه ..من بچه نیستم که قهر کنم وبرم ..

حالا که تو منو دوست داری وترکم نمیکنی .. منم ترکت نمیکنم ..خواهی دید که صادق هستم تو عشق به تو ..

منو ترک نکن الهه ..بذار باتو امید بگیرم بذار به پات بسوزم .. بذار بهت بگم که چقدر دوستت دارم ..

وچقدر برام عزیزی ..

الهی قربونت برم الهه از من نرنج که فقط دلخوشیم عشق توست ..

منم فریاد میزنم الهه دوستت دارم .. دوستت دارم ..دوستتدارم ..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 22:43  توسط الهه و محمد | 
نزدیک ۲۴ ساعت از آخرین پستت می گذره ...

اینقدر بی اهمیت بود حرفامون که یه نگاه ناقابل هم ننداختی ؟!

باورش برام سخته ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:58  توسط الهه و محمد | 

 

بی انصافی محمد ... بخدا که خیلی بی انصافی .

 

این همه کشش من به سوی تو ، با این که هیچی در باره ات نمی دونستم ،

 

آیا به نظر تو چه معنی می تونست داشته باشه ؟

 

من محمدی رو می شناختم که دلش به وسعت یک دریا بود

 

می تونست همه رو دوست داشته باشه . کسی رو آزار نمی داد

 

همه دوستش داشتند چون یک انسان بود . یک مرد در زمانه ی قحط الرجال

 

کسی که برای هر کسی به فراخور شخصیتش ، نقشی رو ایفا می کرد .

 

گاه دوست ، گاه عاشق ، گاه معشوق ... و گاه پدر ...

 

این محمد به من ابراز عشق کرد ... و من بهت زده شدم ! چرا من ... ؟!

 

سوالی که در ذهن هر فردی که مورد محبت قرار بگیره به وجود میاد .

 

اما من نیازی به کنکاش در اعماق قلبم نداشتم ،

 

برای پی بردن به احساس عاشقانه ام به محمد ...

 

اما سعی کردم انکار کنم ... می ترسیدم از دستش بدم . خاصیت عشق اینه ...

 

می خواستم محمد برای همیشه بابایی من باشه ... فقط باشه ...

 

اما عشق من جسورتر از اون بود که پشت نقاب من پنهان بشه و ...

 

اعتراف کردم که هر نفسم با یاد محمد عجین شده .

 

اعتراف کردم که عاشقشم . که محمد برای من معنای حقیقی عشقه !

 

.

.

.

 

محمد چطور تونستی اینطور یکه به قاضی بری و منو محکوم کنی ؟

 

من به چه چیز تو فکر می کردم وقتی دستم رو برات رو کردم ؟

 

به تو گفتم عاشقتم ... عاشقتم ... عاشقتم ... و هنوز هم میگم ... چون عاشقتم

 

بی هیچ اندیشه از کیستی و چیستی تو ...

 

اما تو معشوق بی انصاف من ! تو گفتی من تو رو نخواستم ... به خاطر خودت نخواستم

 

محمدم ...

 

چرا هر زمان خنجری از نو در قلب من فرو می کنی ؟ چرا به من فکر نمی کنی ؟

 

اوه نه ... الان دیگه این حرفا فایده ای نداره .

 

راستشو بگم حالا دیگه وقتی به تو فکر می کنم احساس سرخوردگی  می کنم

 

احساس می کنم خودم رو عذاب میدم در حالیکه برای تو هیچ اهمیتی نداره

 

فکر می کنم دیگه هیچ جایگاهی برات ندارم . نه دوستت ، نه دخترت ... و نه عشقت

 

حتی دیگه به زحمت سر میزنی به این خونه ی رو به زوال الهه ...

 

بهت حق میدم ...

 

از همون ابتدا همه ی تردید من به نوعی ریشه در این باور داشت که من توان حفظ کردن تو رو ندارم

 

یادته بهت گفتم می ترسم انقدر بچه بازی دربیارم که تو بذاری بری ؟ می بینی که بیراه نگفتم و داره به

 

واقعیت می پیونده ...

 

گفتی برات اهمیتی نداره اگه من مثل بچه ها قهر کنم ، چون تو عاشقمی ... اما حالا ...

 

اما حقیقتا فکر نمی کردم اینقدر زود خسته بشی . اما اشکالی نداره .

 

دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نداشت و تو بالاخره یه روز منو ترک می کردی

 

حالا فهمیدی من بی جهت از مردها نمی ترسم ؟

 

من عاشقت هستم و تو هم می گفتی که عاشقمی ، اما چه سرانجامی ...

 

آخ محمدم ، عزیزم ، عشق من ، دوستت دارم ...

 

دلم می خواد با تمام وجودم فریاد بزنم دوستت دارم  ، دوستت دارم ، دوستت دارم

 

چطور باید می گفتم که باور کنی ؟ منو باور کنی ... عشقمو باور کنی ...

 

محمد محمد محمد محمد محمد ...

 

چطور دلت اومد محمد ؟ چرا با من چنین کردی ؟

 

انقدر دوستت دارم و انقدر ازت رنجیدم که فقط می تونم از تو به خودت شکایت کنم ..

 

باری ...

 

محمدم که دیگه مال من نیستی ...

 

اینبار من تو رو آزاد میذارم تا هر کاری می خوای بکنی

 

بی نهایت دوستت دارم اما تو مختاری که بری ... یا ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:41  توسط الهه و محمد | 
 

الهه جان ..

گاهی آدم میخواد حرف بزنه .. اما نمیتونه ..گاهی میخواد فریاد بکشه .. اما بغض اجازه نمیده .. مجبوره بریزه تو تنش.. بریزه توی فکر و اندیشه اش ..کسی نمیفهمه آدمو .. باور نمیکنه .. چون تو بد زمونه ای گرفتار شده .. میخواد فرار کنه .. اما شرایط و احساس مسئولیت نمیذاره .. اونوقت دوراه داره .. یا خودکشی کنه ..و یا بطرف اعتیاد بره ..برای اینکه لحظاتی رو از این حکومت .. از این ملت ..فرار کنه ..

اما من راه دیگه ای رو به ناچار پذیرفتم .. تو جهان مجازی دنبال یک یار گشتم  .. بدنبال کسی که بفهمه منو

.. درکم کنه .. عاشقشم بشه .. آره ... کسی که منو با این شرایط بخواد .. منو با دل شکسته وسوخته بخواد .. منی که فرار میکنم از هرچی آدمه ..منی رو که حتی روی بخشش نزد خدارو هم ندارم ..نه اینکه کناهی گبیره انجام داده باشم واز راه حق قدم خارج کرده باشم ..نه .. گناه من اینه که بخاطر بهار از اصل دور افتادم ..واز حق دور افتادم ..فکرمو در شرایطی حساس و سرنوشت ساز برای ملتم ..مسلمین ودر گل بشر از ایشان بر گرفتم وبه دنیا فکر کردم ..

میدونی چرا دوست ندارم کسی از گذشته ی من باخبر باشه ..برای اینکه برای خودمم مثل افسانه میمونه ..خودمم باورم نمیشه با اینکه ۱۸ سال بدنبالش رفتم ..تو هم باور نمیکنی اما وجود داره وحتی دول خارجی و سیاست پنهان سالاری و سران میدونند ..حتی یک بار بخاطر یک مقاله ی من ...

چند سال پیش ۱۴ روزنامه را بطور فله ای بستند ..و من بامدارکی که دارم براحتی ثابت میکنم ..اما با این کار اول باعث میشم که دوباره به گذشته ای که ازش فرار میکنم فکر کنم تاپاسخ بدم ...

و دوم تو وعشق تو رو از دست میدم .. نه اینکه تو از من متنفر بشی .. بلکه عشقی از نوع دیگر را در دلت بوجود می آوری .. چون با احترام و محبت توام باترسی دلنشین در تو بوجود می آید ..که مرا یک پدر روحانی میخواهی ونه یک دلداده .... آنگاه الهه جان دیکر نمیتوانستم بتو بگویم عشق من .. چون چظور میتونم به کسی که اصرار داره دخترم باشه ودوستم داره با چشم نامحرم نگاه کنم ..

نمونه اش .. مهتاب بود که دجار جنون موقت شده ..حتما مهتاب را میشناسی هنوز هم وبلاگ خصوصی مونو دارم  ..نمونه اش بهار که وقتی ایشان را شناختن از خجالت و ترس از عشق گریخت اما از من طلب چیزی را کرد که آنحضرت در اختیارم گذاشتن اما من حماقت کردم و نگرفتم .. نمونه اش بهار دیگری که مثل دخترم شده و من هر روز از احوالش در شیراز باخبر میشوم و مکالمه دارم ..او همه چیز را میداند ..بمن  ایمان دارد .. کمکم میکند که دوباره سرپا بایستم ..مثل دخترم دوستش دارم ..مهتاب هم میخواست دخترم باشد ..برایش سوالی را مطرح کردم وقبول کردم که دخترم باشد .. اون از حسادت فاطمه جنون موقت گرفت ..مهتاب از طرفی مرا بشدت دوست داشت .. واز طرف دیگر نمیتوانست تحمل کند که فاطمه مرا براحتی تصاحب کرد ..من بخاطر نجات فاطمه با او ازدواج مجازی کردم ..

اما در مورد تو ..بله الهه جان من حق با توست من حق  نداشتم ..

همه بمن میخوان بچشم احترام نگاه کنند .. اما هیچکدوم فکر نمیکنند که توی اوتن یه قلب وجود داره و اون قلب تابع احساساته ..ومیخواد عاشق باشه ..معشوقی داشته باشه ..لحظاتی رو از این دنیا دور باشه وبه اون فکر کنه ..والا بعد از اینکه منو شناخت دیگه عشقش از روی احترام وترسه .. دیگه عشق نیست ..

بهت گفتم منو همینطوری بخواه اگر میخواهی ..ومتاسفانه تو نخواستی ..والا من قلبم برایت می طپه ..

میبینی الهه که من چه رنج روحی میکشم ..؟

 

حالا یه سوال ازت میکنم ..خواهش میکنم رک و رو راست بگو ..

آیا منو با این شرایط بخاطر خودم میخواهی ..؟

 

اگر جوابت مثبت بود در آتش عشق هم خواهیم سوخت ..

در غیر این صورت صلاح اینه که از هم برای همیشه جدا بشیم ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:50  توسط الهه و محمد | 
 

تو حق نداشتی محمد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:35  توسط الهه و محمد | 
محمد ...

دیشب این فکر بیش از هر زمان دیگه به من هجوم آورد که آخه الهه ! این محمد تو کیه ؟!

پیش از این، برای شناختن تو به خودم اجازه دادم که برم و مطالب گذشته ات رو تو وبلاگ خودمون بخونم

اون مطالبی که برای بهار نوشته بودی ...

ابراز عشق شدید به بهار و بعد ، بهاری دیگه ...

گیج تر شدم ...

به ناچار رفتم سراغ وبلاگ عاشق ناشناس ... ناشناسی که عاشقش بودم ...

چند صفحه از اولین چیزهایی که نوشته بودی خوندم . اما نه همه شو ...

نیایشهای تو با خدا ، در مقام یک انسان شکست خورده ...

گفته بودی خدایا تو که می دونستی من در این امتحان شکست می خورم ، پس چرا ... ؟

و بعد باز مطالبی که نمی تونستن به من محمدم رو بشناسونن .

روحیات تو در زمان نوشتن اون مطالب خیلی آشفته بوده . من اصلا نمی تونم مطابقتی ایجاد کنم

بین محمدی که برای من می نویسه و محمدی که اون مطالب رو نوشته .

اما تو همیشه در هنگام صحبت کردن راجع به گذشته ... دوباره به همون حال برمی گردی

احساس می کنم اگه به پشتی صندلیت تکیه داده باشی ،

وقتی بخوای به گذشته برگردی ، پشتت رو از صندلی می گیری ...

انگار که می خوای در مقابل گذشته ات ، عرض اندام کنی و با یه گارد بسته باهاش روبرو بشی .

این محمد ، منو تا سرحد مرگ می ترسونه . اما مهم نیست .

باری ...

خیلی خوشحالم از این که تو پذیرفتی که من حقیقتا درگیرت هستم

اما باید اعتراف کنم که تو هیچ تلاشی برای موندن من نمی کنی و این منو ناامید می کنه...

تو سعی نکردی نگرانی های طبیعی من رو از بین ببری و خیال منو آسوده کنی

من روحیاتمو برای تو عریان کرده بودم . بهش می گن اعتماد !

در پی نتیجه نبودم اما ... این انتظار در من به وجود آمد ... ناخواسته .

به محض این که نگرانی مو با تو مطرح کنم به من می گی اجازه دارم برم

و فورا سرود خداحافظی سر میدی ...

یا هر زمان که ازت می خوام خودت رو برای من آشکار کنی ،

ازم فرار می کنی ...

باشه محمد . میرم .

فقط اینو بدون محمد ،

وقتی یک زن از رفتن حرف میزنه ، داره اوج نیازش به موندن رو برای تو فاش می کنه .

اما تو اینو نفهمیدی .

یک زن از آزاد بودن برای انتخاب بین ماندن و رفتن ، هیچ لذت نمی بره

پس همیشه رفتن رو انتخاب می کنه تا از عذاب این آزادی خلاص بشه .

اما تو اینم نفهمیدی .

محمدم !

این وبلاگ دوباره متروکه میشه اما ...

نمی دونم ... فکر می کنم دیگه نبودنم خیلی بهتر از بودنمه

پس خدانگهدارت باشه محمد ...

همیشه برات دعا می کنم ...

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:20  توسط الهه و محمد | 
 

 

 

تو که رفتی ،پس از تو قول میدهم که چون تو از این جهان بگذرم...

اما چون تو در توانم نیست که از رنجها و محنتها بگذرم...

رنجها و محنتها عاشقی میخواهد...

عشق میخواهد...

نمیتوانم...

فریاد میزنم که بعد از تو نمیتوانم...

برو از همان راه نهان که رفته ای برو...

برو و بر بام این جهان طواف کن...

همچون پرنده ای آزاد...

و تنها به من راه رفتنت را بگو...

قول میدهم که پس از تو هیچ نقاشی نقش مرا نمیتواند بکشد...

میروم ساکت و آرام در خموشی...

آنچنان که نسیمی بهاری ،آرام از کنار گیسوان بید تنهائی میگذرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 8:50  توسط الهه و محمد | 
 

 

 

الهه جان ..

 

میدونم که با خودت خیلی کلنجار میری که این دیگه کیه که اومده تو ذهن من ...

اندیشه ی من ..

و تو قلب من ..

کسی که نمی شناسمش ..

 

الهه ..

 

من معتقدم که عشق فراتر از زمانه ..

 و وقتی میاد هیچ سدی در مقابلش استوار نمیمونه ..

هیچ سدی ..

 

ازت یه خواهش دارم ..

به این آدرس برو و به این آهنگ وبلاگ گوش کن ..

 

http://loo3-loo3.blogfa.com/

 

و همزمان متنی که می نویسم رو بخون ..

 

آخه حرف دل منو میزنه ..میتونی بعضی از جوابهاتو بگیری ..

 

 

 

 

 

 

 

 

من یه بنده ی خدا هستم ..

یه جنس مذکر ..

 به اسم محمد ..

یک آواره ..

 یک بدبخت ..

 و یک روسیاه ..

یک شکست خورده  جنگ حق و باطل که از خودش هم فرار میکنه ..

نمیدونم میتونی منو درک کنی ..یا نه ؟

 

 

دلم نمیخواد هیچ کس جای من باشه ..میدونی چرا ؟

چون خودم خودمو دوست ندارم ..

دلیلشو نمیتونم بهت توضیح بدم مگر اینکه وبلاگ عاشق ناشناسو بخونی از قبل از محرم ..

 

 

الهه تو انسان شریفی هستی ..با احساس بخصوصی ..

بعد از شکستم که به ضرر ملتم و ملل منطقه  منجر شد ..

اینقدر آشفته شدم که به جهان مجازی پناه بردم ..

میخواستم همدمی پیدا کنم تا مرحم روح من باشه ..

زخم خنجری رو که خوردم مرحم بذاره ..

 

چند نفری رو مثل تو می شناسم و دوست هستند ..

 اما تو رو دوست دارم ..

دوستت دارم ..

نمیدونم ..

بخدا نمیدونم ..

 

برام فرقی نمیکنه که تو کی هستی ..ممکنه مرد باشی .. برام فرقی نمیکنه ..

یه منبع تفکر دوست داشتنی هستی برام تو این تنهایی ..و سکوت ..

من مرگ رو دوست دارم ..

مخصوصا تو این شرایط ..

اما از خودکشی استقبال نمیکنم ..

 چون خجالت میکشم پیش خدا بایستم و بهش بگم من به بشریت و سناریوی اون خیانت کردم ..

نه ..

 نمیتونم ..

 

حالا  اجازه بده از زندگیت بیرون برم ..

من نمیتونم رنجتو ببینم ..

 

اینکه احساسمو خرج میکنم ..

بخاطر اینه که دوستت دارم ..

بحاطر اینه که رنج بشر رو میکشم ..

 

یک روز منو میشناسی ..

اون روز چشمات پر اشک میشه ..

اینو میدونم الهه ..

 

از اون خوابی که دیدی ..

فهمیدم از آمرزیدگانی ..

برام دعا کن الهه ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 2:37  توسط الهه و محمد | 

یه سوال دارم ازت :

 

تو کی هستی محمد ؟!

 

هر چی بیشتر به این مساله فکر می کنم ، کمتر جواب می گیرم ...

 

چرا به من ابراز عشق می کنی ؟ منی که هیچی ازم نمی دونی .

 

اصلا چطور می تونی مطمئن باشی که من ، الهه ، یک حقیقت هستم ؟

 

آیا این فکر به مغزت خطور نمی کنه که من می تونم یه آدمی غیر از این که به تو گفتم باشم ؟!

 

بگو به من که تو کی هستی ؟ از کجا اومدی ؟

 

محمد ، چرا برای من احساس خرج می کنی ؟ چرا نمی ترسی که احساست حروم بشه ؟

 

تو کی هستی محمد ؟ کی ... ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:9  توسط الهه و محمد | 
 

 

ممنونم از آپ قشنگت الهه جان

 

تقدیم به تو عزیز دلم

 

 

تا حالا عشق را باور داشتی؟؟؟؟

 

وقتی به سیمای زیبایت نظر میکنم ..

در ساحل نگاهت ..

کشتی امیدم را می بینم ..

که در دریای معرفت جمالت ..

به انتظار اسب سرکش عشقم ..

مواج میرقصد ..

و من ..

که بی صبرانه می خواهم برایت از قصه ی عشق بگویم ..

آری قصه ی عشق .. الهه ی رویاهای بلندم ..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:18  توسط الهه و محمد | 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی ...

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:34  توسط الهه و محمد | 
 

 

الهه جان ..

حتی اگه یک جمله باشه برام آپ کن .. خواهش میکنم ..

 

 

 دوستت دارم الهه

 

 

 

عاشقانه

 

 دیشب میهمان اشکهایم بودی

     دیشب توفان نوح بود و کشتی شکسته ی دل من

      دیشب فریاد سکوت بود و آواز خموش من

      دیشب قیامت بود و من بودم و من بودم و   من

      دیشب بهشت بود و جهنم .آتش بود و گلستان

      دیشب جدا کردند مردم را ....مرا از تو  و تو را از من

       تو را به جهنمی سپردند و مرا به جهنمی

       تو را به جهنم مردم آزاران

       مرا به جهنم هجران

       دیشب آخر دنیا بود و من هنوز در ابتدای بودن و نبودن

       دیشب ویرانی راستی بود و عمارت افسوس

       دیشب من بودم و خدا

       من و دو راهی نفرین و دعا

        و دیشب

       باز دعایت کردم

       به مظلومیت عشق سوگند

       دعایت کردم

       دعا کردم  ..........................

 

 

"خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است .

عشق ثمره خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد در

طول سالها و حتی نسل ها تحقق نخواهد یافت ."

                                                                    (جبران خلیل جبران)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط الهه و محمد | 
 

 

 

الهه ی  من ..

تورا میخواهم تا آخرین لحظه ی زندگیم..

 برای تو بخواتم ترانه ی دوست داشتن را ..

با تمام وجود دوستت دارم عشق من ..

 

 

چنگ بر دیوار سنگی  میکشم ..

آری چنگ میکشم ..

آنقدر چنگ میکشم تا از سر انگشتانم خون جاری شود ..

میخواهم با خون خود نقش کنم دل شکسته را ..

میخواهم از جگر پاره پاره ام بگویم ..

اما بغضم پیش دستی میکند ..

تا سیلی نمناک اشکم را تحمل کنم  ..

مرگ بر تو. ای سکوت ..

که مرا به اسارت خاموشی خود گرفته ای...

تا در حسرت عشق  محبوبم بسوزم ..

 

 

 

و من که با آغوش باز ..

به تو الهه ی عشقم خوشامد میگویم ..

تا با تازیانه ی عشقت مرا از دنیای خود بیرون ببری ..

بامن پروازی عاشقانه کن ..

تا باتو از دوست داشتن بگویم ..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط الهه و محمد |